جعفر شهرى باف

437

طهران قديم ( فارسى )

ايستاده مشغول تعارف به رهگذران ميگرديد . اول ( بفرمايين ) دايمى او بود كه با صداى زير زنگ‌دار جويده‌اش از گلو قطع نمىگرديد و ديگر بفرمايين با پيشواز او مخصوص كسانى كه احتمال تمايلشان را مىداد و سپس جملاتى از اين قبيل : اگر رهگذر داراى ريش و عبا و قبا و عمامه‌ى شيرشكرى بود « بفرمايين حاجى آقا » و اگر قبا لباده و سردارى و كلاه مقوايى داشت مىگفت « آقا بفرمايين ، بفرمايين قربان » و هر گاه داراى ريش دور گيوه‌اى و عرقچين و سر تراشيده بود : « بفرمايين كربلايى ، كبلايى بفرمايين » صدا مينمود و چنانچه با ريش تراشيده و كلاه نمدى تخم‌مرغى و كمربند يا شال خليل خانى « 49 » نازك بود با « مشدى بفرمايين » تعارف مىكرد و هر گاه كپنك « 50 » و پسك ( پستك ) « 51 » پوش بود و كلاه نمدى كوتاه چرك چقر به سر داشت « كدخدا بفرمايين ، قدم به چشم كدخدا » يش ميگفت و همين كدخداها هم بودند كه آشغال چلوئى ، پلوئى و بدترين نوع غذا ، اما به مقدار زياد جلوشان گذاشته شده سپور دكان شناخته ميشدند « 52 » و اگر با تبختر و تفرعن راه ميرفت و سر را بالا گرفته به سختى نگاه به طرفين مىانداخت و سبيل ميتابيد و تفاخر ميفروخت و با زير چشم نگاه ميكرد و گردن به عقب كشيده غبغب ميآويخت و نظر به سر و وضع و رخت و لباس

--> ( 49 ) . شالى از پشم و ابريشم ، ظريف و زيبا ، در رنگهاى نارنجى و آلبالويى و آبى . ( 50 ) . پوششى گشاد و بلند مانند قبا از نمد با آستين‌هاى دراز و قدى تا مچ پا مخصوص ساربانها كه در سرما و زمستان به كار مىبرند . گشاديش تا حدى كه دو تا سه نفر بطور فشرده در آن جا مىگرفت بشهادت اين قصه كه مردى از زن خود پيش رفيقى زياد تعريف مىكرده كه زنم از نجابت چنين و چنان است و رفيق نمىپذيرفت تا آنجا كه صد من زعفران شرطبندى مىكنند و دوست مرد او را به پشت گرفته كپنك خود را برويش كشيده به در خانه‌اش رفته از زنش سراغ شوهرش را مىگيرد و زن او را تعارف به داخل مىكند و او هم كپنك را با محتوىاش كه شوهر زن بوده كنار اتاق گذارده با زن به گفتگو مىنشيند تا آنجا كه كم كم راه شوخى و بوس و كنار را با او گشوده و چون كار نزديك به سامان مىرسد رو به طرف كپنك گردانده ، نزديك به شور و نشاط كرده بالا و پايين جهيده بشكن‌زنان مىگويد : كپنك ديدى تو مكر زنان ! ؟ حالا حاضر كن صد من زعفران . ( 51 ) . پسك يا پستك . پوششى جليقه مانند از نمد . ( 52 ) . در دكان هم براى مشترىاى كه كدخدا شناخته شده بود تعارفات باينگونه صورت مىگرفت كه : چلو كدخدا را بيار يا كباب كدخدا را بزار و معلوم بود كه بايد از غذاى ديروز مانده يا ته ظرف برگشته‌ها و مثل آن را بكشند و آشغال‌ترين نوع كبابها را بياورند .